اسفند, ۱۳۹۵ بدون نظر مقاله

ترس یکی از پدیده هایی است که نقش بسیار تعیین کننده ای در تکامل انسان ابتدایی داشته است. همچنین در شکل گیری و توضیح شخصیت انسان و روابط اجتماعی وی ترس جزء یکی از فاکتورهای اساسی ای محسوب میشود که درست سنجیدن نقش آن در روانشناسی و روانکاوی و همچنین در جامعه شناسی و روانشناسی موفقیت و روانشناسی ثروت بسیار حائز اهمیت میباشد.

photosbypflanz_path_to_darkness_pflanz

زندگی بسیاری از انسانها توام با ترس است و این درحالی است که شاید اغلب آنها برعلت و حتی وجود ترس های خویش ناآگاهند و عدم خشنودی خویش را از زندگی و رفتارهای ناشی از ترس خود را جزء شخصیت خود دانسته و می پندارند که شخصیت آنها اینچنین شکل گرفته و این شخصیت منحصر به فرد آنها و غیر قابل تغییر است. بدین معنی آنها اجازه بازشناسی خویش را از دست داده اند. ترس یکی از اجزاء پایه ای روانپریشی (نوروزها) است. براساس منشاء، شدت و نوع تظاهر بیرونی آن، فروید ترسها را بر سه قسم تقسیم کرده است: الف) ترسهای منطقی ب) ترسهای نابهنجار پ) ترسهای اخلاقی.

ترسهای منطقی عللی روشن و معین در محیط انسان دارند و شدت و ضعف این گونه ترسها رابطه ای مستقیم با شی ء و یا عامل ترس زای محیط انسان دارد. فروید در اینباره می نویسد: (( خطر منطقی، عبارت از خطری است که ما بر آن واقف هستیم، ترس منطقی ترسی است که ناشی از این خطر واقعی باشد.)) بنابراین ترس منطقی عبارت است از واهمه داشتن در برابر چیزی و این احساس همانقدر منطقی و منطبق بر واقعیات است که لازم و حیاتی نیز هست. بدون وجود این ((احساس محافظ)) زندگی انسان نمی تواند ادامه بیابد. ترس منطقی همانقدر برای حیات انسان لازم و ضروری است که احساس درد کردن: درد به ما اخطار می کند که در کارکرد ارگانیسم بدن ما خللی بوجود آمده است و از این روی هشداری است که اگر به آن توجه شود، می توان آن را تحت مداوا قرار داد و به سلامت روانی دست یافت. همینطور ترس منطقی هشداری است که باعث می شود که ما در محیط خطرزا بیشتر مراقب خود باشیم.

برخلاف ترسهای منطقی، علل و منشاء ترسهای نابهنجار برای فرد ناروشن و ناآگاهند. هم از این روی است که انسان مبتلاء به ترسهای نابهنجار ابتدا باید درصدد برآید تا برای ترسهای خود علتی بتراشد. این مساله در اینجاست که در این حال خطر زیادی از این بابت متوجه انسان است، چرا که در این راه، یعنی در راه یافتن علل ترسهای نابهنجار، تمایل به منطقی جلوه دادن این ترسها توسط ابداء عوامل خارجی بی ربط و نسبت دادن احساس ترس خود به این عوامل، بسیار شایع است. یافته های تاکنونی روانکاوی به ما می آموزند که ترسهای نابهنجار زاده به خطر افتادن محرکهای غریضی انسان می باشند و بعنوان ندایی هستند که از ضمیر ناخودآگاه انسان («او» یا «ضمیر») سر بر می آورند.

tars

نوع سوم ترس، یعنی ترسهای اخلاقی و یا وجدانی، منشایی کاملا اجتماعی دارد. به اعتقاد فروید اینگونه ترسها زاده تسلط سرکوبگرانه “فراخود” بر اجزاء دیگر ساختمان روانی انسان است. بدین معنی که ساختارهای اخلاقی و عرف و عادات اجتماعی، که در ساختمان روانی فرد خود را بعنوان “فراخود” یا “من برتر” متجملی می سازند، بعنوان نیرویی مسلط و سرکوبگر غرایض فرد نمایان می شوند. هرچه دامنه محدودیتهایی که یک جامعه براساس  ساختارهای اخلاقی و عرف و عادات اجتماعی بر فرد تحمیل می کند وسیعتر باشد و هرچه این محدودیتها در تعارض بیشتری با غرایض جسمی و ذهنی انسان قرار بگیرند به مراتب دامنه شیوع ترسهای اخلاقی در بین انسانهای آن اجتماع وسیعتر است. ذکر این نکته نیز با اهمیت است که شکل، محتوا و دامنه ترسهای اخلاقی و یا ترسهای وجدانی در یک جامعه معین نیز همواره در حال تغییر و دگرگونی است. براساس نظریه های پیرامون ترس در روانکاوی (یعنی «نظریه های اخطار») می بینم که محتوای ترسها از طرفی از این جامعه تا آن جامعه تفاوتهایی را نشان می دهد ولی در اساس محتوای ترسها تفاوتهای چشمگیری را نمی بینیم. برای مثال ترسهای غالب در زمان فروید عبارت بودند از ترس از بلندی، ترس از مسافرت، ترس از عقیم شدن و غیره. این اشکال ترس را در این دوره نیز می توانیم مشاهده کنیم، اگرچه اینها دیگر امروزه اشکال غالب ترس را نمی سازند. یا از طرف دیگر می بینم که «ترس از عفونت» (میکروفوبی) که در زمان فروید یکی از اشکال شایع ترس را بخود اختصاص می داد بمرور و به کمک داروهای ضد عفونت (آنتی بیوتیک ها) همه گیر بودن خود را از دست داده است و بجای آن امروز شاهد ترس از ایدز (بخصوص در جوامع غربی) هستیم. ترس از ایدز همان علائم بیمارگونه ای را دارد که ترس از عفونت در زمان فروید داشته است.

 

ترس های  طبیعی و لازم دوره رشد

پس از «ترس اولیه» که فروید آنرا به زمان تولد کودک و جدایی وی از رحم مادر نسبت می دهد ترسهای قابل مشاهده ای را که در زمان رشد فرد بروز می کنند را میتوانیم از قرار زیر رده بندی کنیم:

اولین ترسی که کودک با آن روبرو می گردد خود ناشی از دوره ای از رشد کودک است که کودک به لحاظ روانی هنوز فوق العاده ضعیف است و ما آن را با نام «غریبی کردن» میشناسیم. این احساس که ناشی از محدود بودن محیط حسی کودک است، در عین حال زاده دوره تکاملی است که در آن در کودک قابلیتی شکل میگردد که توسط آن قابلیت کودک، فرد مورد اعتماد خود را (که غالبا مادر است) را میشناسد و از اینروی حضور افراد غریبه در کودک ایجاد ترس می کند، چرا که آنها با فرد مورد اعتماد کودک فرق دارند.

در این دوره از رشد «خود» کودک آنقدر ضعیف است که توان درک آگاهانه محیط ترس زا را ندارد و از طرفی «خود» هنوز جزء «ضمیر» محسوب می شود. بنابراین، نوع رفتار فرد مورد اعتماد کودک هنگامی که کودک با افراد غریبه مواجه می شود و همچنین واکنش افراد غریبه هنگامی که کودک غریبی می کند، تعیین کننده است که از یکسری شدت تاثیر هیجانی «غریبی کردن» بر «ضمیر» کودک چگونه خواهد بود و از سوی دیگر اینکه احساس ترس ناشی از «غریبی کردن» چگونه تاثیری بر رشد کودک خواهد داشت.

پس از این مرحله از رشد شاهد شکل گیری احساس ترس دیگری در کودک هستیم. در این حالت کودک از اینکه از فرد مورد اعتماد خود جدا شود احساس ترس می کند و ما از آن با نام «ترس جدایی» یاد میکنیم. کودک در این دوره از رشد برای اولین بار جدایی را به مشابه یک درد تجربه می کند و انتظار دوباره قرار گرفتن در کنار فرد مورد اعتماد خود را دارد. در این دوره از رشد طبق تحقیقات کودک هنوز توانایی درک زمان و پایداری اشیاء را ندارد و اگر برای مثال مادر کودک وی را نزد شخص دیگری بگذارد تا به خرید برود، کودک می بیند که مادر وی دیگر نیست و اینطور تصور می کند که وی دیگر باز نخواهد گشت. این حالت در وی تولید ترس می کند.

احساس ترس دیگری که بیشتر در سنین بالای دو سالگی بروز می کند ترس از تاریکی است. کودک در این سن توانایی تشخیص تاریکی_روشنایی، شب_روز و بیداری_خواب را تازه کسب کرده است و این قابلیت هنوز در بعد فوق ابتدایی آن عمل می کند.

Fear-of-the-Darkness-768x480

در حوالی سه سالگی کودک از شبه و حیوانات می ترسد. در این سن ناگهان محیط کودک که هنوز برایش مرموز است توام میشود با ترس از اشیاء و چیزها. دلیل این امر اینست که کودک در این سن از قوه تخیل خود بهره می گیرد و برای اینکه بتواند با محیط خود رابطه برقرار سازد به اشیاء پیرامون خود زندگی می دهد، بدین معنی که تصور میکند اشیاء پیرامون وی جان دارند و عمل می کنند. برای همین هم اگر مثلا سر کودک به گوشه درب بخورد گریان کنان می گوید: «این درب بدجنس سرم را درد آورد» با تصور جاندار بودن اشیاء کودک از خطری که آنها برای وی دارند احساس ترس می کند و اگر توجه کنیم فلسفه وجودی افسانه های کودکان غلبه بر این ترس کودک در این دوره از رشد است. برای همین هم کودک خواهان آن است که یک افسانه را دائم برایش بازگو کنند و هر دفعه نیز می خواهد آن افسانه معین را (که با آن احساس آرامش می کند) کلمه به کلمه و مثل دفعه قبل بشنود و اگر آنرا با جملات دیگری برایش بازگو کنیم، کودک اعتراض می کند.

آیا ترس قابل اندازه گیری است؟

درجه ترس هر فرد را می توان از روی فعالیت سیستم مرکزی اعصاب (مغز) و از فعالیت سیستم جانبی اعصاب (سیستم کنترل پریمری) اندازه گرفت. سیستم جانبی اعصاب از زمانهای قدیم مرکز توجه قرار داشته است. در قرن هجدهم دانشمندان از روی فعالیت مردمک چشم قادر بودند درجه ترس افراد را اندازه بگیرند. هرچند که مردمک چشم علاوه بر سیستم جانبی اعصاب توسط سیستم مرکزی اعصاب نیز کنترل می گردد. در اواخر قرن گذشته امکانی فراهم آمد که توسط آن اندازه گیری درجه ترس فرد توسط اندازه گیری مقاومت پوست بدن میسر می گردد و امروزه این امکان فراهم آمده است که توسط تجزیه تحلیل گرهای کامپیوتری و EEG فعالیت مراکز مختلف مغز اندازه گیری شوند. یکی از جالبترین و به لحاظ تشخیص مهمترین موارد سنجش ترس در افراد، اندازه گیری امواج مغزی آنها به هنگام خواب است. هنگامی که فعالیت های مغزی را به هنگام خواب توسط دستگاه های کامپیوتری و یا EEG ثبت کنیم، می بینیم که در هنگام خواب مغز در حد بالایی از فعالیت قرار دارد. امواج مغزی و بار الکتریکی سطح مغز در هنگام خواب تغییرات شدیدی را در فعالیت مغز نشان می دهند. برای مثال تفاوت بین دو فاز خواب عمیق و فاز رویا توسط EEG بسیار واضح قابل تشخیص است و تفاوت چشمگیر فعالیت مغزی بین این دو فاز نکته فوق العاده با اهمیتی است که از آن می توان استفاده های تشخیصی مختلفی کرد. این تفاوت ها را می توان توسط دستگاه های کامپیوتری حتی به صورت تصاویر رنگی ثبت نمود.

موسسه روانشناسی انگیزشی ذهن ایده آل

برچسب ها

ارسال نظر شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *